بایگانیِ ژانویه 2011

تا اناری ترکی بر می داشت، دست فواره ی خواهش می شد!

تو فکر یک سقفم!

قلک دل؟!

تو چشام نگاه کرد و با  بغض و تفرت گفت: من قلک نیستم که وقتی  از عشق پر شدم  بزنی دلم و بشکنی! نه اشتباه گرفتی! و راهش و کشید و رفت………….. و من هاج و واج بدونه اینکه بتونم حتی یک کلمه بگم با دهانی باز و چشمانی خیس به خیابا ن خالی خیره [...]

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.